هر کس دانشش را افزود ولي زهدش را نيفزود، جز دوري از خدا نيفزوده است . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
کل بازديدها:----7482---
بازديد امروز: ----6-----
بازديد ديروز: ----9-----
درد و دل تنهايي

 

نويسنده: مهتاب
جمعه 18/5/1387 ساعت 1:46 عصر

 اي پناه بي کسان! اي خداي مهربان!

رشته ي زندگيم را به دست هاي امن تو مي سپارم، مرا هرجا که مي خواهي ببر.

خدايا! مرا وسيله ي آرامش قرار ده تا بتوانم آنجا که نفرت هست عشق،آنجا که رنجش هست التيام، آنجا که ترديد هست ايمان،آنجا که نا اميدي هست اميد، آنجا که ظلمت هست نور و آنجا که اندوه است شادي بکارم."

                                                                                       

جي.پي واسواني                       


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
يکشنبه 26/3/1387 ساعت 1:36 صبح

اسم من غرور است...
من سر تو کلاه مى‌گذارم.
من تو را از مقصدى که خدا برايت قرار داده گمراه مى‌کنم...
زيرا تو بايد به راه خودت بروى.
من تو را از اين که از زندگى خود رضايت خاطر داشته باشى باز مى‌دارم...
زيرا تو استحقاق بيشترى در زندگى دارى.
من تو را از اين که آرامش درونى داشته باشى باز مى‌دارم...
زيرا آنقدر وجود تو را تسخير کرده‌ام که هرگز نمى‌توانى ديگران را ببخشى.
من تو را از پارسايى و پرهيزکارى باز مى‌دارم...
زيرا تو از پذيرش خطاهايت سر باز مى‌زنى.
من تو را در ديدن واقعيت‌ها گمراه مى‌کنم ...
زيرا تو به جاى آن که از پنجره به بيرون نگاه کنى بيشتر در آينه نگاه مى‌کنى.
من تو را از داشتن دوستان واقعى محروم مى‌کنم ...
زيرا هيچکس خودِ واقعى تو را نخواهد شناخت.
من تو را از داشتن عشق حقيقى محروم مى‌کنم ...
زيرا عشق حقيقى نيازمند فداکارى و از خود گذشتگى است.
من تو را از شکر کردن به درگاه خدا باز مى‌دارم ...
زيرا تو را متقاعد مى‌کنم که بايد همه چيز را در خودت جستجو کنى.
اسم من غرور است. من سر تو کلاه مى‌گذارم.
تو مرا دوست دارى ...
زيرا فکر مى‌کنى که من هميشه مراقب تو هستم.
امّا اين‌ها واقعيت ندارد.
من در صدد هستم که تو را گمراه کنم و از تو آدم نادانى بسازم.
خدا چيزهاى بسيارى را در اين دنيا براى خوشبختي تو قرار داده است، من هم قبول دارم، ولى نگران نباش...
چون اگر به من اعتماد داشته باشى و به من بچسبى هرگز نخواهى فهميد که چگونه عمل کني!


 


دنيا دو روز است !
آنروز که با توست ، مغرور مباش
و آنروز که عليه توست ، صبور باش
هر دو پايان پذيرند


 امام علي (ع)


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
شنبه 21/2/1387 ساعت 11:22 عصر

باور نکن تنهاييت را

من در تو پنهانم تو در من

ازمن به من نزديکتر تو

ازتو به تو نزديکتر من



باور نکن تنهاييت را

تا يک دلو يک درد داري

تا در عبور از کوچه ي عشق

بر دوش هم سر مي گذاري



دل تاب تنهايي ندارد

باور نکن تنهاييت را

هر جاي اين دنيا که باشي

من با توام تنهاي تنها



من با توام هر جا که هستي

حتي اگر با هم نباشيم

حتي اگر يک لحظه يک روز

با هم در اين عالم نباشيم



اين خانه را بگذار و بگذر

با من بيا تا کعبه ي دل

باور نکن تنهاييت را

من با توام منزل به منزل

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
جمعه 16/1/1387 ساعت 1:8 صبح

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي کردند . بين راه سر موضوعي اختلاف پيدا کردند و به مشاجره پرداختند . يکي از آنها از سر خشم ، بر چهره ديگري سيلي زد . دوستي که سيلي خورده بود ، سخت آزرده شد ولي بدون آنکه چيزي بگويد ، روي شن هاي بيابان نوشت : (( امروز بهترين دوستم ، بر چهره ام سيلي زد . ))


آن دو کنار يکديگر به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند . تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و کنار برکه آب استراحت کنند . ناگهان شخصي که سيلي خورده بود ،‏ لغزيد و در برکه افتاد . نزديک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد . بعد از آنکه از غرق شدن نجات يافت ،‏بر روي صخره سنگي اين جمله را حک کرد :((‏امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد .))‏دوستش با تعجب از او پرسيد : ((‏بعد از آنکه من با سيلي تو را آزردم ، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حک مي کني ؟))‏


ديگري لبخندي زد و گفت :(( وقتي کسي ما را آزار مي دهد ، بايد روي شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش ، آن را پاک کنند ولي وقتي کسي محبتي در حق ما مي کند بايد آن را روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد . ))


 منبع : عشق بدون قيد و شرط


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
دوشنبه 27/12/1386 ساعت 9:49 عصر

در تاريکي شب هنگامي که همه خوابيده اند ، من محبوبم را مي خوانم و او بسوي من مي آيد . محبوب من با گام هايي نرم و بي صدا مي آيد . دلارامم هميشه مي آيد و من با او درد دل مي گويم و او با من حرف ميزند .


با داشتن چنين معبودي ديگر به هيچ چيز نياز ندارم . او همه چيز من است . به راستي که آن واحد يگانه در همه چيز حضور دارد.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
شنبه 6/11/1386 ساعت 8:1 عصر


مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت.


مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد: اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟


فرشتـه جواب داد: مي خواهم با اين مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با اين سطل آب، آتش هاي جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببينم چه کسي واقعاً خدا را دوست دارد!!!!!!!


 


منبع: عشق بدون قيد و شرط


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
سه‏شنبه 11/10/1386 ساعت 6:58 عصر

قاصدک !
هان ! چه خبر آوردي ؟
از کجا ؟ .. وز که خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي .. اما ، ‌اما ؛ گرد بام و در من بي ثمر مي گردي !
انتظار خبري نيست مرا . 
نه ز ياري ، نه ز ديار و دياري ، باري !
برو آنجا که بود چشمي و گوشي با کس ، برو آنجا که تو را منتظرند ،
قاصدک !
در دل من ، همه کورند و کرند !
دست بردار ازين در وطن خويش غريب ..
قاصد تجربه هاي همه تلخ ؛ با دلم مي گويد :
که دروغي تو ، دروغ ..
که فريبي تو ، فريب ..
قاصدک ! هان ! ولي ... آخر ... اي واي !
راستي ؛ آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي ! کجا رفتي ؟ آي !
راستي ؛ آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمي ، جايي ؟! 
در اجاقي - طمع شعله نمي بندم - خردک شرري هست هنوز ؟!


قاصدک !
ابرهاي همه عالم شب و روز ،در دلم مي گريند.


 

م . اخوان ثالث

    نظرات ديگران ( )
نويسنده: مهتاب
يکشنبه 21/5/1386 ساعت 11:9 عصر


دو چهار ، چهار و سه ، چهار ... منزل خداست
الو سلام منزل خداست؟

اين منم مزاحمي که اشناست
هزار دفه اين شماره را دلم گرفته است
ولي هنوز پشت خط منتظر يک صداست
شما که گفته اي پاسخ سلام واجب است
به ما که مي رسد حساب بنده هايتان جداست؟
الو.... دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شده
خرابي از دل من است يه که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد ؟ کمي بلندتر.....
صداي من چطور ؟ خوب و واضخ و رساست؟
اگر اجازه مي دهيد برايتان درد دل کنم
شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
دل مرا بخوان به سويت تا سبک شوم
پناهگاه اين دل شکسته خانه ي شماست
خدايا مرا ببخش دوباره مزاحمت شدم
دوباره زنگ مي زنم
دوباره تا خدا خداست
دوباره تا خدا خداست


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [18/5/1387- 1:46 ع] باز هم خدا
    [26/3/1387- 1:36 ص] غرور
    [21/2/1387- 11:22 ع] تولدي دوباره
    [16/1/1387- 1:8 ص] ياد
    [27/12/1386- 9:49 ع] قلندر بيدار
    [6/11/1386- 8:1 ع] شايد يه تلنگر
    [11/10/1386- 6:58 ع] قاصدک !
    [21/5/1386- 11:9 ع] منزل خدا
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  •